ابن نما الحلي ( مترجم : على كرمى )
94
مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي )
بدينسان به آنان پيشنهاد همكارى و همراهى و بيعت داد . ( 1 ) « عبد اللَّه بن زبير » از ترس اين موضوع كه مباد كسى پاسخى دهد كه مورد نظر او و بيانگر خواستهء قلبىاش نباشد ، در پاسخ استاندار اموى پيشدستى كرد و گفت : جناب « وليد » ! تو سالها شهر و ديار ما را سرپرستى و ولايت نمودى و در سياست و مردمدارىات خويشان و نزديكان ما را به هم پيوند دادى و در رابطهء با ما به خوبى و نيكى رفتار كردى و در جامعهء ما نيكو عمل كردى . خودت خوب مىدانى كه « معاويه » براى فرزندش ، « يزيد » ، از ما راى و بيعت خواست و ما را بر سپردن دست بيعت ، زير فشار قرار داد ، امّا ما سرباز زديم و بر آن نبوديم كه او از ما و رفتار مسالمت آميز ما - كه دست بيعت ندادن به كسى يا نپذيرفتن او از طبيعىترين و ابتدايىترين حقوق و جلوهاى از آزادى انديشه و عمل است - كينهاى بر دل بگيرد . و نيز به ياد دارى كه وقتى با اصرار و فشار گوناگون از ما بيعت خواسته شد و به او خبر رسيد كه ما در صورت اجبار و اكراه بر اين كار ، تنها در ظلمت و تاريكى شب و يا پشت درهاى بسته و دور از چشم مردم به اين كار تن خواهيم سپرد و با « يزيد » بيعت خواهيم نمود و نه در حضور مردم ؛ و او از ادامهء سياست خويش در اين صورت دست برداشت ؛ چرا كه ديد از اين راه سود مورد نظرش را به دست نخواهد آورد و سوژهء تبليغاتى مناسب و مساعدى را براى فريب تودههاى ساده دل و گرفتار كسب نخواهد كرد و جريان همان گونه ماند و ادامه نيافت . امّا اينك شما آمدهاى و در چنين شرايطى مردم را به بيعت با يزيد فرا مىخوانى و بر آن هستى كه ما نخستين گروه از بيعتكنندگان با « يزيد » باشيم ! آيا اين كار شدنى است ؟ ! آن گاه رو به همهء حاضران كرد و گفت : و اكنون هم كار به اينجا رسيده است كه مىنگريد و من « مروان » را مىنگرم كه به گوش « وليد » زمزمه مىكند و او را وسوسه مىنمايد كه گردنشان را بزن ! « و انا انظر الى مروان و قد أسرّ الى الوليد أن اضرب رقابهم . » « مروان » كه نقشهء نهانى خود را نقش بر آب و وسوسهء مخفى خود را عيان و آشكار ديد ، پردهء حيا و ظاهرسازى را نيز به كنارى زد و نعره بر آورد كه : هان اى « وليد » ! عذر و بهانهء آنان را نپذير و آنان را ميان دو كار قرار ده : بيعت يا مرگ !